فصل 8
خوب ببخشی یک روز دیر کردم
ولی اینم از این بعدیش با آبتین هستش![]()
--------------------
فصل 8:یک کار مثبت؟؟!!!؟!؟!
هری پشت یک قبر قرود اومد و صدای اجرای چندین طلسم رو پشت سر هم میشنید....
هری با تردید سرش رو کمی از لبه ی قبر فاصله داد نا ببینه چه خبر...
صحنه ی باور نکردنی بود...شاید بش از ۱۰ تا مرگخوار با محفلی ها روبرو شده بودن و ۲ الی ۳ نفر رویه زمین افتاده بودن که معلوم نبود مرگخوارن یا محفلی...
هری برای مدتی تامل کرد و بعد رون و بقیه ی بچه ها پشت سرش فرود اومدن..
رون:این وحشتناکه...چه کاری از ما ساختست...
فرد با خنده ی دیوانه واری گفت:جنگیدن.
آقای ویزلی دوان دوان به سمت قبری که ما پناه آوردیم اومد و گفت:
هری تو چرا اومدی...تو باید استراحت کنی بعد از...
-من نیازی به استراحت ندارم خونمم از بقیه رنگین تر نیست
آقای ویزلی مکسی میکنه و وقتی مجبور میشه یک طلسم رو که طرف صورتش میاد دفع کنه خودش رو جمع و جور میکنه و میگه:باشه...بچه ها پخش شید و بجنگید...چاره ی دیگه ای نیست...اگر بمیرید برای محفل مردید...من خودم شخصا اینو اصلا دوست ندار..
و یک طلسم دیگرو دفع میکنه
جرج فریاد میزنه:بابا الان وقت این حرفا نیست اجازه میدی کارمونو شروع کنیم؟
-باشه برید...
آقای ویزلی مارو به حال خودمون گذاشت و رفت...فرد و جرج مثل همیشه کار گروهی رو شروع کرده بودن البته هری امیدوار بود که به سرشون نزنه و از طلسم های احمقانه استفاده نکنن چون خودشون میدونن چی میشه...
رون با حالتی باور نکردنی و شجاعانه کنار یه محفلی شروع به فرستادن طلسم کرد...
ولی طلسم ها خیلی پیش پا افتاده بودن...هری سری چرخاند و نمیدونست از کجا شروع کنه که یکدفعه اسنیپ رو دید.
هری با خوشحالی از پشت قبر ها به سمت انیپ میرفت که اونم اتفاقا پشت یک قبر قایم شده بود و انگار تو او مبارزه دنبال کسیمیگشت...
2 تا محفلی روی زمین افتاده بودن حالا میشد اونارو دید چون همه ی مرگخوارا نقاب زده بودن ولی باز هم از این صورتشون به درستی مشخص نبود ولی هری توجهش به اسنیپ بود و وقتی در صد متری اون قرار گرفت طلسمی رو سمت اون پرت کرد اسنیپ دیر متوجه شد ولی اینقدر عکس العملش سریع بود که طلسم رو دفع کرد...
با لبخندی پر از نفرت گفت:هری خوشحالم که میبینمت.
هری بدون اینکه حرفی بزنه طلسمی پرت کرد ولی اسنیپ دفعش کرد...
-آروم باش.من الان حوصله ی جنگیدن ندارم.بیا یه معامله بکنیم.هرمیون آزاد میشه ولی تورو به جاش میگیریم...
هری بدون اینکه فکر بکنه میگه:من هیچوقت از معامله با شاهزاده های دو رگه خوشم نمیومده...ولی چرا که نه...وقتی معامله به نفع من تموم میشه...ولی از کجا به تو اطمینان کنم؟میتونی قول بدی؟
اسنیپ لبخند عصبی میزنه:زیادم مطمئن نباش...و در ضمن راه دیگه ای به جز اطمینان به من نداری...باشه قول هم میدم.
و قاه قاه میزنه
و بعد از مکس کوتاهی میگه:بیا بریم
هری منتظر شد تا اسنیپ راه بیفته و اون پشت سرش بره ولی اسنیپ قاه قاه احمقانه ای سر میده و میگه:هری من اینقدرم احمق نیستم...
هری با نیشخندی میگه:خوب چقدر احمقی؟
اسنیپ با خشونت غر غری میکنه و هری رو به جلو هل میده...
ولی به طرف اون قبر نمیره...البته اگرم میخواست نمیتونست چون روی اون قبر جدید ده ها نفر بری هم طلسم میفرستادن...
اسنیپ به طرف خلاف جهت اون قبر حرکت میکنه و درست روبروی خونه ی قدیمی پاتر ها متوقف میشه...
و وردی رو زیر زبونش میخونه و قبری که جلوی پای هری و اسنیپ باز میشه...روی قبر نوشته ((هری پاتر))
هری به فکر فرو میره و از اسنیپ یه چیزی رو سوال میکنه:ما اینهمه گشتیم ولی چرا یه همچین قبری رو با همچین اسمی پیدا نکردیم...
اسنیپ لبخند موزیانه ای میزنه و میگه:دلیلی داره بهت بگم؟
و بعد قاه قاه میزنه...
اسنیپ همونطور که هری رو گرفته بود...تویه قبر پرت میکنه هری با شدت به طرف پایین میاد انگار یک چاله ی عزیم زیر قبر کندن و هری همینطور توش فرو میره...و بعد محکم به زمین میخوره ولی زیر پاش خیلی نرمه و انگار ده ها بالشت زیر پاشه...
اسنیپ هم پشت سرش محکم به زمین میخوره...همه جا نورانیه...با مشعل هایه معمولی همه جا حیلی معمولیه و یک راه رو بیشتر هم وجود نداره که تهش یک اتاق وجود داره که از اینجا هری میتونیست به راحتی در رو ببینه...
هری با لحن مسخره واری میگه:تا حالا ندیده بودم مرگخوارا انقدر ساده و احمقانه کار کنن...و بعد نگاهی به اسنیپ میندازه
اسنیپ یه پس گردنی بهش میزنه و بعد با خنده میگه:اینجا فقط برای کشتن تو ساخته شده و بعد هم چوب دستیه هری رو از تو جیبش در میاره و با چوبدستیه خودش تنابی پدید میاره و دوره دستای هری میبنده...
ناگهان از اون اتاق صدای جیغ میاد...صدای جیغ یک زن..."صدای هرمیون"
هرری که انگار رویه کارهای خودش کنترل نداشت به سرعت به سمت اتاق میدوه و دیوانه وار تا آخرین نفسش فریاد میزنه که ناگهان اسنیپ با یک طلسم در جا میخکوبش میکنه...
اسنیپ با خشم میگه:پاتر اینحا خونه ی عمت نیست....
و اونو با طلسم به حالت اول برش میگردونه...و کشان کشان به سمت اتاق میره وقتی وارد اتاق میشن هری تزه به عظمت مجموعه پی میبره...
اون اتاق یک اتاق نیست در حقیقت به چندین اتاق دیگه راه داره....
دستشویی...حمام...آشپزخانه...و 3 تا اتاق دیگر که دقیقا معلوم نبود جیه...ولی در همه ی اتاق ها باز بود و به راحتی قابل روییت بود...
-چقدر طول کشید تا اینجارو ساختید
-تو غصسشو نخور...
-چرا هیچ چیز امنیتی نداره اینجا
-اینقدر مطمئن نباش...پاتر همیشه به چیزایی که میبینی اعتماد نکن...
-ببخشید پروفسور ولی کاغذ و قلم همرام نیست...
-خفه شو و راه بیفت....
اتاقی در وسط وجود داشت که صدای نفس نفسی ازش بیرون میومد و که مطمئنا ماله هرمیون بود و هری و اسنیپ مستقیم به اون سمت رفتن
همه جا خیلی ساده بود حتی اتاق ها تقریبا همشون با یک معماری ساخته شده بود البته اگر بشه بهش گفت معماری...
هری و اسنیپ وارد اتاق شدن
یک میز دیره ای شکل در وسط اتاق که ولدمورت لبخندزنان با یک صندلی کنار اون نشسته بود
یک تخت که هرمیون با طناب ها که چه عرض کنم با سیم بکسر بهش وصل شده بود و دیگه هیچی اتاق به شکل مستطیل بود و شاید 20 متری بود....
هری با حالتی ناامیدانه نگاهی به هرمیون انداخت و مالید:
چیکارش کردی...چرا بیهوش...
ولدمورت:پاتر خوش اومدی...سال هاست که منتظر ابن بودم...چیزی نیست انقدر روش طلسم بشکنج اجرا کردم اینجوری شده...
هری:تو چیکار کردی لعنتی؟
اسنیپ یه پس گردنی نثار هری میکنه و میگه:پاتر عفت کلام رو حفظ کن...مگه نشنیدی اون سالمه الان هم میفرستیمش میره ولی تو مهمونی...
ولدمورت قاه قاه میزنه:البته اگر زنده بمونه...
از حالت هرمیون صورت زخمیش و لباس پاره پورش مشخص بود که خیلی اذیت شده و در حالت بی هوشی بود تند تند نفس نفس میزد و آه و ناله میکرد...
هری:به نفعته که اینجوری باشه...
ولدمورت:بسه دیگه گوشام خسته شد...اسنیپ پاتر ول کن اون با من...فقط برای اینکه قول دادی این کثافت مشنگ زادرو بفرستش بره...





