تبليغاتX
Darkwizard
Darkwizard

خوب ببخشی یک روز دیر کردم ولی اینم از این بعدیش با آبتین هستش

--------------------

فصل 8:یک کار مثبت؟؟!!!؟!؟!

هری پشت یک قبر قرود اومد و صدای اجرای چندین طلسم رو پشت سر هم میشنید....

هری با تردید سرش رو کمی از لبه ی قبر فاصله داد نا ببینه چه خبر...

صحنه ی باور نکردنی بود...شاید بش از ۱۰ تا مرگخوار با محفلی ها روبرو شده بودن و ۲ الی ۳ نفر رویه زمین افتاده بودن که معلوم نبود مرگخوارن یا محفلی...

هری برای مدتی تامل کرد و بعد رون و بقیه ی بچه ها پشت سرش فرود اومدن..

رون:این وحشتناکه...چه کاری از ما ساختست...

فرد با خنده ی دیوانه واری گفت:جنگیدن.

آقای ویزلی دوان دوان به سمت قبری که ما پناه آوردیم اومد و گفت:

هری تو چرا اومدی...تو باید استراحت کنی بعد از...

-من نیازی به استراحت ندارم خونمم از بقیه رنگین تر نیست

آقای ویزلی مکسی میکنه و وقتی مجبور میشه یک طلسم رو که طرف صورتش میاد دفع کنه خودش رو جمع و جور میکنه و میگه:باشه...بچه ها پخش شید و بجنگید...چاره ی دیگه ای نیست...اگر بمیرید برای محفل مردید...من خودم شخصا اینو اصلا دوست ندار..

و یک طلسم دیگرو دفع میکنه

جرج فریاد میزنه:بابا الان وقت این حرفا نیست اجازه میدی کارمونو شروع کنیم؟

-باشه برید...

آقای ویزلی مارو به حال خودمون گذاشت و رفت...فرد و جرج مثل همیشه کار گروهی رو شروع کرده بودن البته هری امیدوار بود که به سرشون نزنه و از طلسم های احمقانه استفاده نکنن چون خودشون میدونن چی میشه...

رون با حالتی باور نکردنی و شجاعانه کنار یه محفلی شروع به فرستادن طلسم کرد...

ولی طلسم ها خیلی پیش پا افتاده بودن...هری سری چرخاند و نمیدونست از کجا شروع کنه که یکدفعه اسنیپ رو دید.

هری با خوشحالی از پشت قبر ها به سمت انیپ میرفت که اونم اتفاقا پشت یک قبر قایم شده بود و انگار تو او مبارزه دنبال کسیمیگشت...

2 تا محفلی روی زمین افتاده بودن حالا میشد اونارو دید چون همه ی مرگخوارا نقاب زده بودن ولی باز هم از این صورتشون به درستی مشخص نبود ولی هری توجهش به اسنیپ بود و وقتی در صد متری اون قرار گرفت طلسمی رو سمت اون پرت کرد اسنیپ دیر متوجه شد ولی اینقدر عکس العملش سریع بود که طلسم رو دفع کرد...

با لبخندی پر از نفرت گفت:هری خوشحالم که میبینمت.

هری بدون اینکه حرفی بزنه طلسمی پرت کرد ولی اسنیپ دفعش کرد...

-آروم باش.من الان حوصله ی جنگیدن ندارم.بیا یه معامله بکنیم.هرمیون آزاد میشه ولی تورو به جاش میگیریم...

هری بدون اینکه فکر بکنه میگه:من هیچوقت از معامله با شاهزاده های دو رگه خوشم نمیومده...ولی چرا که نه...وقتی معامله به نفع من تموم میشه...ولی از کجا به تو اطمینان کنم؟میتونی قول بدی؟

اسنیپ لبخند عصبی میزنه:زیادم مطمئن نباش...و در ضمن راه دیگه ای به جز اطمینان به من نداری...باشه قول هم میدم.

و قاه قاه میزنه

و بعد از مکس کوتاهی میگه:بیا بریم

هری منتظر شد تا اسنیپ راه بیفته و اون پشت سرش بره ولی اسنیپ قاه قاه احمقانه ای سر میده و میگه:هری من اینقدرم احمق نیستم...

هری با نیشخندی میگه:خوب چقدر احمقی؟

اسنیپ با خشونت غر غری میکنه و هری رو به جلو هل میده...

ولی به طرف اون قبر نمیره...البته اگرم میخواست نمیتونست چون روی اون قبر جدید ده ها نفر بری هم طلسم میفرستادن...

اسنیپ به طرف خلاف جهت اون قبر حرکت میکنه و درست روبروی خونه ی قدیمی پاتر ها متوقف میشه...

و وردی رو زیر زبونش میخونه و قبری که جلوی پای هری و اسنیپ باز میشه...روی قبر نوشته ((هری پاتر))

هری به فکر فرو میره و از اسنیپ یه چیزی رو سوال میکنه:ما اینهمه گشتیم ولی چرا یه همچین قبری رو با همچین اسمی پیدا نکردیم...

اسنیپ لبخند موزیانه ای میزنه و میگه:دلیلی داره بهت بگم؟

و بعد قاه قاه میزنه...

اسنیپ همونطور که هری رو گرفته بود...تویه قبر پرت میکنه هری با شدت به طرف پایین میاد انگار یک چاله ی عزیم زیر قبر کندن و هری همینطور توش فرو میره...و بعد محکم به زمین میخوره ولی زیر پاش خیلی نرمه و انگار ده ها بالشت زیر پاشه...

اسنیپ هم پشت سرش محکم به زمین میخوره...همه جا نورانیه...با مشعل هایه معمولی همه جا حیلی معمولیه و یک راه رو بیشتر هم وجود نداره که تهش یک اتاق وجود داره که از اینجا هری میتونیست به راحتی در رو ببینه...

هری با لحن مسخره واری میگه:تا حالا ندیده بودم مرگخوارا انقدر ساده و احمقانه کار کنن...و بعد نگاهی به اسنیپ میندازه

اسنیپ یه پس گردنی بهش میزنه و بعد با خنده میگه:اینجا فقط برای کشتن تو ساخته شده و بعد هم چوب دستیه هری رو از تو جیبش در میاره و با چوبدستیه خودش تنابی پدید میاره و دوره دستای هری میبنده...

ناگهان از اون اتاق صدای جیغ میاد...صدای جیغ یک زن..."صدای هرمیون"

هرری که انگار رویه کارهای خودش کنترل نداشت به سرعت به سمت اتاق میدوه و دیوانه وار تا آخرین نفسش فریاد میزنه که ناگهان اسنیپ با یک طلسم در جا میخکوبش میکنه...

اسنیپ با خشم میگه:پاتر اینحا خونه ی عمت نیست....

و اونو  با طلسم به حالت اول برش میگردونه...و کشان کشان به سمت اتاق میره وقتی وارد اتاق میشن هری تزه به عظمت مجموعه پی میبره...

اون اتاق یک اتاق نیست در حقیقت به چندین اتاق دیگه راه داره....

دستشویی...حمام...آشپزخانه...و 3 تا اتاق دیگر که دقیقا معلوم نبود جیه...ولی در همه ی اتاق ها باز بود و به راحتی قابل روییت بود...

-چقدر طول کشید تا اینجارو ساختید

-تو غصسشو نخور...

-چرا هیچ چیز امنیتی نداره اینجا

-اینقدر مطمئن نباش...پاتر همیشه به چیزایی که میبینی اعتماد نکن...

-ببخشید پروفسور ولی کاغذ و قلم همرام نیست...

-خفه شو و راه بیفت....

اتاقی در وسط وجود داشت که صدای نفس نفسی ازش بیرون میومد و که مطمئنا ماله هرمیون بود و هری و اسنیپ مستقیم به اون سمت رفتن

همه جا خیلی ساده بود حتی اتاق ها تقریبا همشون با یک معماری ساخته شده بود البته اگر بشه بهش گفت معماری...

هری و اسنیپ وارد اتاق شدن

یک میز دیره ای شکل در وسط اتاق که ولدمورت لبخندزنان با یک صندلی کنار اون نشسته بود

یک تخت که هرمیون با طناب ها که چه عرض کنم با سیم بکسر بهش وصل شده بود و دیگه هیچی اتاق به شکل مستطیل بود و شاید 20 متری بود....

هری با حالتی ناامیدانه نگاهی به هرمیون انداخت و مالید:

چیکارش کردی...چرا بیهوش...

ولدمورت:پاتر خوش اومدی...سال هاست که منتظر ابن بودم...چیزی نیست انقدر روش طلسم بشکنج اجرا کردم اینجوری شده...

هری:تو چیکار کردی لعنتی؟

اسنیپ یه پس گردنی نثار هری میکنه و میگه:پاتر عفت کلام رو حفظ کن...مگه نشنیدی اون سالمه الان هم میفرستیمش میره ولی تو مهمونی...

ولدمورت قاه قاه میزنه:البته اگر زنده بمونه...

از حالت هرمیون صورت زخمیش و لباس پاره پورش مشخص بود که خیلی اذیت شده و در حالت بی هوشی بود تند تند نفس نفس میزد و آه و ناله میکرد...

هری:به نفعته که اینجوری باشه...

ولدمورت:بسه دیگه گوشام خسته شد...اسنیپ پاتر ول کن اون با من...فقط برای اینکه قول دادی این کثافت مشنگ زادرو بفرستش بره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:39  توسط دون خوآن | 
اینم نوشته ی آخر و نوشته ی آبتین من بقیشو فردا ادامه میدم الان خوابم میاد...

------------------------

سلام

خوب هستید؟ می دونم دیر کردم باز هم ببخشید . خب باور کنین سخت بود ادامش رو نوشتن .خب در هر صورت فصل جدید امده ست فصل بعدشم احتمالا خودم می دم .چون اریا رفته مسافرت.

***

فصل هفتم : ببخشید فعلا نمی دونم اسمش رو چی بذارم.

عصر ان روز مالفوی و محفلی ها جمع شدند هر چه قدر هم که هری تلاش کرد بفهمه اونا چی می گن نذاشتن بفهمد. بعد از شب شده بود که بلاخره جلسه تموم شد و بچه ها به سرعت به سمت اشپزخانه رفتند . اولین نفری که هری دید لوپین بود و سریع پرسید : چی شد اون قبول می کنه که ما رو ببره به اونجا ؟

لوپین : نه.

هری : چی؟ اون حاظر نشد! اون رو باید بفرستیم ازکابان همین حالا .

لوپین : نه هری اون به ما اعتماد کرده ما نباید این کار رو بکنیم . هری شاید تو بتونی راضیش کنی .

لوپین با ناراحتی سری تکان داد و رفت هری وارد اشپزخانه شد و رون و جینی سریع پرسیدن چی شده بود ؟

هری : مالفوی راضی نشده به ما جای اونجا رو نشون بده .

رون با ناباوری هری رو نگاه می کرد .و بعد از چند دقیقه سکوت مالفوی از پله ها پایین امد .رون با خشونت گفت : چی شد خانم مرگ خوار .

مالفوی در حالی که خیلی متاسف هم نبود گفت : من نمی تونم اونا من رو می کشن .

هری خنده ی عجیبی کرد که باعث شد هر کسی که در اشپزخانه بود به او نگاه کند .هری گفت : اونا تو رو می کشن ... مطمئن باش اگر نگی خودم تو رو می کشم اما بیشتر لذت می برم . هری به سرعت چوبدستیش را در اورد و مودی گفت : پاتر چوبدستی رو غلاف کن .

هری با صدایی شیطانی که از هری بعید بود گفت : مودی ساکت بذار ببینم یک مرگ خوار رو کشتن چه لذتی داره .

مودی ایندفعه دستش به جیبش رفت و با صدای خشنتری گفت چوبدستی رو بذار تو جیبت. اما هری پیش دستی کرد و چوبدستیش را به سمت مودی گرفت و بدن او را قفل کرد قبل از اینکه دوباره چوبدستیش را به سمت مالفوی بگیره چندین طلسم خلع سلاح بهش برخورد کرد و باعث شد با شدت به دیوار پشت سرش بخورد . کمرش به شدت درد می کرد وقتی دوباره توانست چشمانش را باز کند دید چندین نفر به روی او چوبدستی کشیدند .هری از شدت درد بیهوش شد .

همه چیز تار بود و فقط احساس می کرد جسمی سنگین رویش قرار دارد .وقتی خواست بلند شود جسمی که رویش بود لغزید و روی زمین افتاد و سریع از جایش بلند شد هری عینکش رو به چشمش زد و دید جینی اونجاست و به ارامی پرسید : چی شده ؟

جینی به ارامی گفت : خب تو می خواستی مالفوی رو بکشی که پنج نفر روت طلسم خلع سلاح زدن تو هم پرتاب شدی و بعد هم بیهوش روی زمین افتادی .الان هم صبح شده .

هری هنوز بدنش کمی درد می کرد و جینی هم به هری چشم دوخته بود و انگار نمی خواست از انجا بره .هری به ارامی کنار تخت نشست و به جینی نگاه کرد . بلاخره جینی سکوت رو شکست و پرسید : هری تو واقعا می خواستی اون رو بکشی .

هری در حالی که خودش هم به فکر فرو رفت گفت : نمی دونم .

جینی به هری لبخندی زد و او را بوسید و رفت بیرون قبل از اینکه بره بیرون گفت : راستی مواظب باش مودی تو اشپزخونه ست.

هری لباسش رو عوض کرد و پایین رفت و طبق گفته جینی به ارامی وارد اشپزخانه شد تا مودی خیلی متوجه او نشود اما در هر صورت مودی تا او را دید چوبدستیش را در اورد. هری هم با حالتی عذر خواهانه گفت : ببخشید اما اون باید...

اما بر خلاف تصور هری مودی خنده ای کرد و گفت : اتفاقا کارت عالی بود تو باعث شدی اون قبول کنه ما رو به اونجا ببره .

هری : چی اون قبول کرد !! چرا ؟

لوپین که گوشه ی دیگه ای نشسته بود گفت : وقتی دید اینا تو رو طلسم کردن برای همین فهمید که ازش محافظت می شه البته جینی بود که این رو گفت.

هری نگاه پرسشگرانه ای به جینی انداخت و جینی هم معصومانه گفت : من کاری نکردم من فقط بهش گفتم (( نگاه کن به خاطر محافظت از تو ما حتی به هری هم حمله می کنیم ... دیگه از چی می ترسی .هری درست می گفت تو رو باید تحویل ازکابان بدیم .)) بعدشم اون قبول کرد .

هری با خوشحالی گفت: کی میریم اونجا؟

مودی گفت :تو خیچ جا نم یای ما میریم اونجا .

هری : نه من هر جوری شده میام .

مودی: نه تو نمیای ، مجبورم نکن قفلت کنم همین جا بذارمت .

اون روز مودی و بقیه رفتن فقط بیل ، فرد و جرج هری ، رون ، جینی ، فلور و خانم ویزلی مانده بودند هری تمام مدت در اشپزخانه بود که ناگهان سر لوپین از اتش بخاری بیرون امد خانم ویزلی که اونجا بود گفت : مالی سریع بیل و فرد و جرج رو بفرست اگر خواستی بگو رون هم بیاد .

همه به سرعت راه افتادن هری هم به دنبال انها راه افتاد که برود که خانم ویزلی جلوی او را گرفت و گفت نه تو نباید بری برای تو خطرناکه .

هری با خشم گفت : برای بقیه خطرناک نیست یعنی من بذارم اونا بمیرن و خودم برم ؟

خانم ویزلی نمی دونست چی بگه برای همین گفت : باشه برو فقط مواظب باش . هری به سرعت از خانه خارج شد و به گودریک هالو اپارات کرد .

***

ببخشید در هر صورت .

با اجازه .Smiley

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:59  توسط دون خوآن | 
اینم نوشته ی من

---------------------------------

فصل شش:رون دیوانه

صدای رون گوشای هری رو داشت کر میکرد...

دهن رون تو گوش هری بود...رون با صدای بلند میگفت هری هری هری...

-بابا برو اونور گوشم کر شد...

رون حدود یک متر با فریاد هری از تخت فاصله گرفت...و با قیافه ای متاسف به هری نگاه میکرد

-هری میخواستم بهت بگم...برای دیروز متاسفم...

-ببین رون...منو تو دوتا دوست هستیم...فکر میکنم میتونستی با صحبت حلش کنی نه با مشت...

-اما هری اون خواهرم بود...

-ببین رون میفهمم چی میگی ولی مگه این خودت نبودی که میگفتی دوست دارم جینی با تو دوست باشه؟...

هری عینکش رو از روی میز کنار تخت ورداشت و روی تخت نشست...رون با این حرف هری به فکر فرو رفت...به زمین نگاه میکرد و هیچ حرکتی نمیکرد...

-ببین رون من نمیخوام نصیحتت کنم یا عدای پیرمرد های ۹۰ ساله رو در بیارم ولی بهتره این مشتاتو برای جنک با مرگخوارا نگه داری...

هری میخواست از روی تخت بلند شه که رون با دو تا دستش هری رو گرفت و روی تخت نشوندش و خودشم کنار هری نشست...

-هری میخواستم راجع ب......

صدای در حرف رون رو قطع کرد...

رون گفت:بیا تو

چهره ی جینی از پشت در بیرون زد و به هری زل زد...هری نگاهشو دزدید و روی دیوار متمرکز کرد

-سلام رون...سلام هری

-سلام جینی بشین میخوام باهاتون راجع به یه موضوعی صحبت کنم...

هری تویه دلش گفت این رون الان میره بالا منبر بیچاره میشیم...

-جینی راستش من خیلی دوست داشتم که تو با هری دوست باشی...میفهمی...راستش شاید برای اولین بار خوشحالم که تو با یک پسر دوست شدی...ببین جینی از نظر من هیچ عیبی نداره که تو با هری بخوای دوست باشی و و و و و...

جینی:حالا اگه راضی نباشی چی میشه؟

رون:ببین جینی برای اولین بار میخوام مثله یه برادر برات صحبت کنم پس بذار حرف بزنم...راستش من دوست ندارم شما ها تویه ملح عام از این کارا بکنید...منظورمو میفهمید؟

هری سرخ شده بود...

هری:رون دست بردار

رون:نه هری برای اولین بار بذار خودمو و شماهارو خلاص کنم...ببین من نمیخوام هی مزاحمتون بشم پس بذار حرفمو بزنم...هیچ اشکالی نداره ولی در ملح آم نباشه خوب؟

رون خم شد جینی رو بغل کرد و بعد همینکارو با هری کرد...

-در ضمن هری و جینی ماجرای دیروز رو فراموش کنید به کلی...حالا هم همدیگرو ماچ کنید

جینی:رون جونه مامان بی خیال

هری:رون زده به سرت؟تو که با مشت از من پذیرایی کردی اون موقع حالا به ور میخوای.....

رون:بابا آخه مگه شما همدیگرو دوست نداری؟پس چرا همدیگرو بوس نمیکنید؟

هری:بابا رون آخه خودت گفتی تویه ملح عام اینکارو نکنید...

رون باشه پس من میرم بیرون شما راحت باشید...

صدای مالی میومد که داد میزد بچه ها بیاید صبحونه...صدای پاهای مالی به اتاث نزدیک میشد

رون از رویه تخل بلند شد و به سمت در رفت درو باز کرد و بیرون رفت درو پست سرش بست و نگذاشت که مالی به داخل بیاد صدای رون و مالی از پشت در میومد....

-..میخواستم بگم که بیاین صبحونه

-باشه من اومدم

-بذار برم داخل میخوم هری رو صدا کنم رون

-هری بیداره داره لباس عوض میکنه...مامان نرو بالا من میرم جینی رو صدا میکنم...

آخرین گفتار ها بین رون و مالی ردو بدل شد و هری و جینی تویه اتاق تنها موندن...

چشمهایه جینی روی هری دوخته شده بود...

جینی:هری من سعی میکنم به حرفایه برادرم گوش بدم...

هری:آره شایدم بد نباشه آدم بعضی وقتها به حرفای رون گوش بده...

جینی به هری نزدیک شد و سرش رو به اون نزدیک کرد...بعد از چند ثانیه لبهای آنها کاملا به هم چسبیده بود و این بار آسوده تر به کار خود ادامه میدادن...

******************

دو روز سپری شد و روال عادیه خود رو  پیش گرفت

هرمیون پیدا نشد...محفلیا وجب به وجب قبرستون رو گشته بودن اما دریغ از یک اثر برای دسترسی به هرمیون و مرگخوارها...

هری خوابش رو برای محفلیا تعریف کرده بود...محفلی ها هم به خوبی حرف اون رو باور کردن چون میدونستن که اون تویه ذهن لرد بوده...

نتیجه گیریه محفل به خودشون مربوط بود چون تویه جلسه هایه سری که میگذاشتن زیر ۱۷ سال هارو راه نمیدادن...

رون وضعیت بدی داشت و حالش خیلی بد بود...حتی یک شب به گریه افتاده بود..قاعدتا برای هرمیون نگران بود...

رابطه ی هری با جینی خیلی خوب شده بود هر دو حس میکردن احساسی که بینشون بود و حالا هری برای زنده بودن انگیزه داشت...

.....

سر میز صبحونه نشسته بودن...

هری:رون با غذات بازی نکن بخور

رون:گرسنم نیست...

مالی:ببین رون من نمیدونم تو چته ولی اگر بخوای اینجوری ژیش بری میجبور میشم به زور غذا رو بذارم تویه دهنت

سر میز صبحونه رون و هری.جینی.مالی نشسته بودن و بقیه همه به دنبال گشت و گذار برای هرمیون بودن...سکوته خاصی حکم فرما بود

صدای در اومد همه به طرف در چشم دوخته بودن...

مالی:ماندانگاس تویی؟

صدایی نیومد...

مالی:ماندانگاس؟

مالی چوبدستیش رو در آورد...

چهره ی غمناک نارسیسا بلک از پشت در بیرون اومد...رون هنوز متوجه غزیه نبود جینی قاشق تویه دهنش مونده بود و هری هم مات مبحوت بود و یاد دراکو افتاد...

مالی چوبدستیشو به طرف اون گفت بود...

مالی:اینجا چی کار داری؟

مالی از سر میز بلند شد و به سمت اون آهسته حرکت کرد...

مالی:بگو چی کار داری؟به ریش مرلین میزنمت بگو چی کار داری...

نارسیسا:یک لحظه صبر کن مالی...

صدایش به آرامی می آمد و ندای زجه و مرگ را میداد...

نارسیسا ادامه داد:ببین مالی بیا این چوبدستیه من اگه میخوای منو بگر من هیچی ندارم فقط اومدم باهات صحبت کنم...

نارسیسا چوبدستیشو به طرف مالی انداخت...چهرش خیلی در هم بود...رون مبحوت به اینور اونور نگاه میکرد

مالی:من به شما مرگخوارا اعتماد ندارم فقط بزنید بکشید بعدشم بیاید اینجا...

نارسیسا:ببین مالی من فقط جای ما رو میدنم باور کن...هیچکس نمیدونه اصلا مگه دیوانه ام که یکراست بیام تو بغل محفلیا؟اومدم باهات صحبت کنم...

مالی قیافش نشون میداد که قانع شده باشه بشین...

مالی چوب دستیه نارسیسا رو ورداشت و چوب دستیه خودش رو پایین  آورد...

نارسیسا به بچه ها نگاهی انداخت و آهی کشید:سلام یچه ها...

هری رون و جینی مبحوت فقط سر تکون دادن...

نارسیسا هم نشست و به مالی گفت:مالی نمیشینی؟

مالی که هنوز زیاد اعتمادش جلب نشده بود نشست

-ببین مالی لرد بچه ی منو کشت...

با این کلمات اشک هایه نارسیسا سرازیر شد همینطور اشکهایه مالی

-...ببین من نمیخوام شما رو اذیت کنم...ببین من حالا فهمیدم که با یه قاتل سرو کار دارم...با یه قاتل لعنتی...من میخوام به شما بپیوندم کمن میخوام انتقاممو بگیرم میفهمی؟اون بجه ی منو کشت به خاطره اینکه از یک گ...

رون فریاد زد و حرف نارسیسا رو قطع کرد:از یه چی خانم مالفوی از یه چی؟

مالی:رون بشین سره جات

رون با عصبانیت از سره میز بلند شد...ولی مالی با چوبدستی اونو سره جاش نشوند...

مالی:ادامه بده نارسیسا...

نارسیسا:رون من معذرت میخوام...درست که به نظر مسخره میاد که من معذرت خواهی کنم ولی دیگه هیچ جیز برام مهم نیست از همه چی زده شدم...فقط میخوام انتقام بگیرم و میخوام که همه ی شما دوست باشم حتی با تو هری...

نارسیسا این کلمات رو با هق هق جاری میکرد و رون هم دلش به رحم اومده بود و با تاسف سرش رو ژایین انداخت

مالی:خیلی خویه نارسیسا خوشحالم ا این موضوع...میتونی اینجا بمونی تو اینجا در امانی ولی باید من این موضوع رو به محفلی ها بگم تو خیلی میتونی به ما کمک کنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:57  توسط دون خوآن | 
اینم نوشته ی آبتین

-------------------

فصل پنج :خواب مرگبار

- جینی گریه نکن ...اشکهای جینی به ارامی از گوشه ی چشمش جاری شده بود ... دستان جینی دور کمر هری حلقه شد ...صورتشان خیلی به هم نزدیک بود و همین طور  نزدیک تر می شد ... هری به راحتی می توانست قطرات اشک را ببیند ... جینی به ارامی لب هایش را به هری نزدیک کرد ... تا اینکه به هم رسیدند ... بعد از چند ثانیه صدایی امد که ان دو را به خودشان اورد و از یکدیگر دور شدند ... هری رویش را به طرف در برگرداند و دید رون با قیافه ی خشمگینی در را باز کرده رو داخل شد و با عصبانیت روبه هری کرد و گفت : چشمم روشن ... مثل اینکه پاتر برگشته تا ...

جینی وسط حرف رون پرید و گفت : خفه شو رون ...

چیه وقتی که هری اومده جرئت پیدا کرد ... رون با عصبانیت به سمت هری حرکت کرد هری از روی تخت بلند شد و در مقابل او ایستاد و با خونسردی پرسید : رون تو چت شده ؟

رون محکم به دماغ هری کوبید و باعث شد که ان بشکند خون همین طور از دماغ هری بیرون می جهید و هری کاری نمی توانست برای ان بکند ... هری از درد چشمانش را بست و فقط صداها را می شنید ... جینی فریاد زد : تو چی کار کردی ؟

- به تو هیچ ربطی نداره ... در ضمن دیگه حق نداری با این پاتر حرف بزنی ...

- مطمئن باش همین کار رو می کنم ...کروشیو .

هری می تونست حرکت سریع چوبدستی جینی را حس کند صدای رون که بر که از درد به زمین افتاده بود را می شنید هری به سختی به جینی گفت : جینی ... نه ... ولش کن.

در به شدت باز شد جینی خیلی خوش شانس بود چون قبل از اینکه کسی وارد شود چوبدستیش را پایین گرفت و طلسم از بین رفت... هری به سختی چشمانش را باز کرد و دید خانم ویزلی دم در ایستاده او همین طور متحیر به کسانی که در اتاق بودند نگاه کرد ... و بعد پرسید: اینجا چه خبره؟ که رون به سختی گفت : چیزی نیست مامان داشتم با هری و خواهرم یه کم حرف می زدم ... خانم ویزلی به هری که دماغش شکسته و خون همین طور از ان می ریزد نگاهی کرد و بعد به جینی که چوبدستی به دست به رون نگاه می کند ... خانم ویزلی نمی دانست چه بگوید برای همین فقط چوبدستیش را در اورد وبه سمت دماغ هری گرفت و در ذهنش وردی را خواند و دماغ هری به حالت اول برگشت ...و با یک حرکت دیگر خونهای روی صورت هری را پاک کرد ... و از انجا رفت ... رون هم با عصبانیت از اتاق خارج شد و هری و جینی دوباره تنها ماندن هری از جینی پرسید: چرا رون این جوری شده ؟

- نمی دونم از وقتی تو بدون اینکه به اون بگی رفتی رفتارش خیلی عوض شده ... هر وقت کسی راجع به تو حرف می زنه اون می ره ...

هری می خواست برود و به او دلیلش را بگوید که جینی دوباره گفت : الان نرو ... اگر الان بری مطمئن باش نمی تونی راضیش کنی ...

- چرا؟

- اخلاق رون اینجوریه ... بذار یه روز بگذره اون جوری بهتره ...

- باشه ... هری این راگفت و با جینی به سمت اشپز خانه حرکت کردند تا چیزی بخورند ...

عصر ان روز سر و کله ی رون پیدا نشد ... و هری وقتی به سمت اتاقی رفت که سالها پیش در ان اتاق با رون می خوابیده رفت دید رون بر روی تخت کناری خوابیده ... هری به ارامی وارد اتاق شد لباسهایش را عوض کرد و به خواب فرو رفت ...

- خب بگو ببینم امروز چی کار کردین ...

- قربان ما یکی از محله های مشنگ نشین حمله کردیم و یک نفر رو گرفتیم ...

- اون گندزاده برای من چه ارزشی داره ... بکشینش ...

- قربان اون دوست پاتره ...

لبخندی رضایت بخش برروی چهره ی هری شکل گرفت ...

- کارت خوب بود دراکو من رو ببر پیش اون...

هری به همراه دراکو به سمت دری حرکت کرددند و از انجا دراکو و هری غیب شدند هری همان احسا را داشت اما دیگر عادت کرده بود ... دراکو و هری بر بالای قبر ایستادند هری به دراکو گفت : بدو نمی خوای که اربابت خون بده ...

دراکو چوبدستیش را با اکراه به سمت دستش گرفت اما هری سریعتر از اون در دست او زخمی عمیق درست کرد که همین طور خون بر روی قبر ریخت ... هری بار دیگر چوبدستیش را به سمت قبر که اکنون به جای قبر در ان گودی به شکل نشان سیاه بود هری چوبدستیش را بهسمت اون گرفت و گفت : مورس مورد .

و گودی تغییری کرد و راه باز شد دراکو و هری وارد شدند انجا ی دالان طولانی داشت و یک بعد از ان به سمت چپ پیچیدند که یک در بود و چند تن از مرگ خوار های دیگر هم در انجا حظور داشتند ... دختری که در انجا بود با دیدن هری نفسش را در سینه حبس کرد ...و از ترس چشمانش گرد شد ... هری با صدایی سرد و بیروح به طوری که سعی می کرد مهربان باشد اما بیشتر خشن بود گفت : ببین دختر کوچولو لرد ولدمورت انسان مهربونیه برای همین من میخوام تو برای زنده بودن بجنگی .. خب امروز ازت می خوام با دراکو بجنگی .

ترس در چهره دراکو دیده می شد ... هری با تعجب به دراکو نگاه کرد و گفت : نکنه تو از جنگیدن با اون گند زاده می ترسی ؟ دراکو اگر شکست بخوری میمیری ...

دراکو به سمت دختر رفت و گفت اماده ی مرگ باش گرنجر ... همون طور که پدر مادر مشنگت رو کشتم خودت رو هم می کشم ...یکی از مرگ خوار ها طناب دختر را باز کرد و چوبدتیش را به دستش داد ... هرمیون با خشم به دراکو نگاه می کرد نفرت در عمق چشمهایش پیدا بود ... دراکو چوبدستیش را به سمت هرمیون گرفت و یک نفر شمرد یک ... دو ...

قبل از اینکه مرگ خوار سه را بگوید دراکو طلسمی به سمت گرنجر فرستاد دختر اماده بود و طلسم را دفع کرد و طلسمی قدرت مند به سمت دراکو فرستاد که دراکو از جلوی ان جاخالی داد و ان طلسمبه یک مرگ خوار خورد و مرگ خوار به دیوار پشت سرش برخورد کرد ... هری لبخندی زد و گفت : خوبه می بینم گندزاده ها هم می تونن یه کارایی کنن ... فقط حیف که اونقدر ضعیفن که از اسم لرد ولدمورت هم می ترسن ... اما بر خلاف تصور هری گرنجر هیچ ترسی از خودش نشون نداد و گفت : ولدمورت اسم ترسناکی نیست .

زنی که در بین مرگخوار ها بود فریاد زد : خفه شو گند زاده عوضی چه طور جرئت کردی اسم ارباب رو به زبون بیار ... اما هری با ارامش گفت : اروم باش بلا اون دختر شجاعیه حیفه که به این زودی بمیره ... دراکو ادامه بده ...

مالفوی شروع به طلسم کردن کرد اما طلسمهایش نتیجه ای نداشت یا به سمت خودش برمیگشت ... مالفوی خسته شده بود هرمیون چرخی زد و با سرعت طلسمی دیگر روانه ی او کرد و مالفوی به عقب پرتاب شد هرمیون هوای دورش را تبدیل به پرنده های زرد رنگ کرد و وقتی دراکو بلند شد همه رو به سمت او فرستاد دراکو می خواست از شر پرنده ها خلاص شود که طلسمی بهش خورد و چوبدستیش به هوا پرتاب شد و هری شروع به دست زدند کرد و بقیه مرگ خوار ها همین طور مانده بودند ... هری گفت : عالی بود ... ببین تو می تونی عضو گروه من بشی ... مطمئن باش همه فراموش می کنن که تو گند زاده ای ... تو استعداد خوبی داری می تونی به راحتی توی جادوی سیاه حرفه ای شی ... و تو مالفوی متاسفم ... ادواکداورا.

طلسمی سبز رنگ از چوبدستی هری بیرون زد و به دراکو خورد و او همانجا مرد ... هری حس کرد سر درد می کند و دستش را بر روی پیشانیش گذاشت و بلاخره به دلیل پی برد ... و گفت : پاتر ... خوشحالم که این وقایع رو میبینی ... ببین دوستت اینجا اسیر منه بیا پیداش کن ... هری قهقه ای سر داد و به طرف دیگر اتاق که اینه ای وجود داشت رفت و نگاهی به خودش انداخت  و ناگهان در پیشانیش بیشتر و بیشتر شد تا اینکه هری از خواب پرید ...

--------------------------

با اجازه ....Smiley     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:53  توسط دون خوآن | 
اینم نوشته ی من

---------------------

فصل چهارم:خاطره ی خوش
-پاتر...
-سلام پروفسور شما اینجا چی کار میکنید؟
-من میخواستم بدونم که تو اینجا چی کار میکنی...
-من داشتم دنبال عینکم میگشتم...
-جدی؟...تویه قبرستون؟...ان چیه؟
مودی روی قبری که نو بود و روش چند قطره خون بود خم شد...جوری نگاه میکرد انگار مجرم گرفته...
مودی داد زد:ریموس بیا
لوپین که از طرف دیگه ی قبرستون قدم زنان میومد شتاب پیدا کرد...
-چیه الستر؟
-اینجا رو نگاه کن..
مودی با انگشت به طرف قبر تازه و نو و خطرات لخته شده ی خود روی قبر اشاره کرد...
لوپین نگاهی به زخم روی بازوش انداخت...به نظر تازه میومد و قطعا با کوچیک ترین ضربه پاره میشد...
لوپین با چشم رویه زمین دنبال چیزی میگشت...شیشه ی شکسته ی عینک هری رو از روی زمین برداشت و به آرامی رو زخمش کشید...لوپین زخم رو بالای قبر گرفت...قطرات رو قبر ریخت...
شکلبوت،خانوم ویزلی،آقای ویزلی هم از راه رسیدن ولی هیچی نگفتن حتی سلام فقط متعجب بودن...قبر بعد از اینکه از خون مملو شد شروع به حرکت کرد...یک گودی به شکل اسکلت روی قبر به نمایش گذاشته شد...که به وضوح مار درون دهانش هم دیده میشد...
لوپین نگاهی مشکوک به مودی کرد...
مودی:سلام بچه ها...
همه ققط با سر جواب سلام مودی رو دادن...
مودی که کاملا مشخص بود حیرت اونا رو تویه چهره هاشون دیده گفت:ریموس لطفا این خون ها رو از رویه این پاک کن...
مودی بلند شد:بچه ها دنبالم بیاید کارتون دارم...
همه دنبال مودی راه افتادن...
هری هم که رویه زمین خوشکش زده بود به اجبار بلند شد فقط مودی با یک جرکت چوبدستی خونهارو جمع کرد و اون گود رفتگی اسکلت و مار هم به حالت اولش برگشت
لوپین و هری تقریبا یک سان با هم حرکت میکردند و به سمت خونه ی خانوادگی هری میرفتند...
-پروفسور این چی بود
-هری اونجا محل ورود یک محلی بود...اونجا با ون باز میشد...و البته باید علامت مرگخوار ها همون علامت شوم رو اجرا میکردی...که ما هم نمیتونیم...
تمامی گفته های لوپین روی ذهن هری رژه میرفت...
تویه اون غار...از این رفند استفاه نشده بود...تازه اون جا جانپیچ وجود داشت...
لوپین درو باز کرد:هری برو تو ...
هری از در رفت تو همه یک جا نشسته بودن...عین لشکر شکست خورده بودن...
هری و لوپین هم در اطراف اتاق جا گیر شدن...
هنوز اینقدر فرصت نبود که هری همه جای خونه رو خوب نگاه کنه...
همون موقغ هم اینقدر فکرش مشغول بود که گنجایش اون هم وسایل رو نداشت...
مودی:ما باید طی یک جلسه ی رسمی و به طور فوری کار رو آغاز کنیم...مالی بچه ها رو چی کار کردی؟...
مالی:بچه ها رو همرو فرستادم  خونه ی هری...
هری:کجا؟
مالی:خونه ی تو...شما ره ی 13 گریملند...
هری:آها...
مالی:البته فقط جینی و رون اونجا هستن...
مودی:خودت بردیشون؟
مالی:به تانکس گفتم ببره
مودی:ای کاش بیاد هری رو هم ببره...
آرتوز:باشه بهش میگم...الان باید گریملند باشه...
رفت سمت شومینه و ....
مودی:هری تو برو اونجا و فقط صبر کن...میفهمی؟....برای از بین بردن ولدمورت به تو نیاز دارم هری...
هری میدونست مخالفت کاری رو از پیش نمیبره....
مودی ادام داد:امیدوارم دست از این زیارتت بر داری...اگه دیگه با پدر ماادرت کاری نداری برو خونتون..
آقای ویزلی سرشو بیرون آورد از شومینه قیافش گرفته بود..با صدایی آروم گفت:الستر پدر و مادر هرمیون به قتل رسیدن..
اینجمله این جمله در سره هری طنین انداخت..طنین همراه بادرد و سوزش..طنین خورنده..
آرتوز ادامه داد:در ضمن الان تانکس میاد دنبالت هری...
هری چیزی برای جمع کردن نداشت...
اگر هم داشت قدرتی برای جمع کردن نداشت...سر درد جونش رو میخورد...آخه چرا هرمیون...
ولدمورت داشت چی کار میکرد؟
صدای در زدن افکار هری رو از هم گسست...
شکلبوت به در نزدیک بود برای همین در رو باز کرد....
تاکس بود...قیافه اش از همیشه وحشتناک تر بود...
تانکس:سلام به همگی...هری بدو بریم...نمیخوام جینی زیاد تنها بمونه...
مالی اشک تویه چشماش حلقه زده بود آقای ویزلی ساکت بود و مودی و لوپین هم به بیرون از پنجره نگاه میکردن....
مالی با این که صداش در نمیومد گفت:مگه رون پیشش نیست؟
تانکس هم ناراحت بود ولی هیچ چیز اون رو به اندازه ی چیزی که دوسش داشت و نمیتونس داشته باشه ناراحتش نمیکرد:نه...راستش رون لجبازی کرده بود گفت میخواد با فرد و جرج بره...ناراحت بود نمیدونم از چی؟...خوب هری بریم
هری سرش گیج میرفت از افکار بهم ریخته اش...
تانکس هری را در آغوش گرفت و خودش و هری رو غیب کرد...همان احساس همیشگی...
چند ثانیه بعد تویه گریملند بودن...هری اصلا نفهمید چطوری وارد ساختمون شد...فقط کلمات تانکس رو میشنید که به سرعت به مغزش میخورد:ببین هری من الان باید برم تو پیش جینی بمون و مواظبش باش باشه؟...
هری فقط سر تکان داد..تانکس هم خداحافظی کرد و رفت...
هری به شمت اتاقهاس بالا رفت و در یک اتاق و روی یک تخت دراز کشید اصلا نمیدونست کدوم اتاق و کدوم تخت...تویه افکاره مرده ی خودش فرو رفته بود..
که صدای در اومد...هری یکم جا خورد...
-کیه؟
-منم هری..جینی...
-سلام
-سلام هری خوبی؟
-مرسی بد نیستم...
-تو چی؟
-منم خوبم..هری چرا اینقدر ناراحتی؟...چرا همه یهو این قدر شلوغ شدن..برای کسی اتفاقی افتاده؟
-مگه کسی بهت نگفته؟
-چبرو؟
-هیچی
-هری از من پنهان نکن...
جینی از طرف در اومد و روی لبه ی تخت نشست...هری هم بلند شد و نشست رو تخت...
-باشه...هرمیوت رو دزدیدن...
جینی جیغ کوتاهی کشید و با حالتی مانند غش خودش رو تویه بغل هری انداخت...
هری اول تعجب کرد..ولی بعد خوشحال شد...سر جینی رو بالا گرفت و گفت بسه جینی گریه نکن و....Smiley

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:52  توسط دون خوآن | 
اینم نوشته ی آبتین

---------

سلام

همه خوبین ... خب ببخشید که با یه روز تاخیر این فصل رو دارم می دم ... اما مطمئنم که از این به بعد می گین با تاخیر بده اما این جوری باشه ...خب تعریف نکنم اینم فصل جدید...

-----------------------------

فصل سه : قبر جدید

- هری ... هری ... تو اینجا چی کار می کنی ...

هری به ارامی چشمهایش را باز کرد و به دور و اطرافش نگاه کرد تا ببیند چه کسی رو را بیدار کرده ... با دیدن او از وحشت فریادی کشید ... او لوپین بود اما سر و وعضش خیلی خراب بود ... شنلی که به تن داشت کاملا پاره شده بود ... ردایش با اینکه رنگش سیاه بود اما کاملا خاکی بود ... چند زخم روی صورتش بود ... از پاهایش خون می چکید ... هری با ترس او را برانداز کرد و گفت : پرفسور چه اتفاقی افتاده ؟

- چیزی نیست ... تو اینجا چی کار می کنی فکر می کردم الان باید خونه ی ویزلی ها باشی ؟

ناگهان خاطره ی شب پیش در ذهن هری تداعی شد ... هرمیون ، اون خونه ... هری ناگهان از روی مبل بلند شد و با عجله گفت : هرمیون ...

لوپین با ترس به هری نگاهی انداخت ...  و گفت : هری چه اتفاقی افتاده هرمیون چی شده ؟

- اون مرگ خواره دیشب هرمیون رو یه جایی برد من دنبالشون رفتم اما اونجا رو پیدا نکردم ... نمی دونم ... ما باید بریم اون رو پیدا کنیم ...

- نه هری برای تو خطرناکه ...

- نه ... اون رو اون مرگ خواره برد ... اگر اون ...

- نه تو هیچ کاری نمی کنی تا من به محفل خبر بدم تو اینجایی ...

- نه تا وقتی شما بخواین برین و بیاین خیلی طول می کشه ... اون حتما یه اتفاقی براش می افته ...

- نه من باید بهشون خبر بدم ... از اینجا نمی شه پاترونوس فرستاد ... من میرم از شومینه به اونا بگم تو هم همین جا می مونی ...

- اما من باید بیام ... اون رو دیشب یه مرگ خوار برد ... احتمال داره تا حالا ... تا حالا...

هری حس کرد که از ترس خشکش زده ... اگر این اتفاق می افتاد ... لوپین به سرعت به سمت شومینه رفت و مقداری پودر سبز از جیبش در اورد و در شومینه ریخت و گفت : گریملند شماره ی 12 .

سر لوپین درون اتش چرخید ...   مودی گفت : ریموس خوب شد که اومدی یه وضعیت بدی پیش اومده پاتر دوباره فکر قهرمان بازی به سرش خورده اون رفته ...

 لوپین به سرعت گفت : من هری رو پیدا کردم اون اینجا تو گودریک هالو هست ... الان مشکل دیگه ای هست ... هری می گه که دیشب هرمیون رو دیده ... می گه اون رو داشتن می بردن ...

مودی با صدایی حیرت زده گفت : اگر راست بگه تو بد دردسری افتاده ولدمورت از اون استفاده می کنه ... خب اون رو کجا دیده.

- اون رو تو گودریک هالو دیده با یه گروه بیا اینجا باید دنبال اون بگردیم ... همین الان میایم ...

لوپین سرش را بیرون اورد و رو به جایی که هری حضور داشت کرد اما هری نبود ... هری به سرعت در قبرستان می دوید و دنبال ردی بود اما هیچ چیز نبود ... دوباره همه جا را رفت از جلوی تمامی قبرها رد می شد اما باز هم چیزی نمی یافت ... همین طور که با عجله می دوید پایش به یک قبر گیر کرد و بر روی زمین افتاد عینکش از سرش جدا شد و به سنگی برخورد کرد ... هری صدای شکستن ان رو به وضوح شنید ..دستش را به سمت جیبش رفت و چوبدستیش را در اورد ... در حالی که سعی می کرد بدون عینک ، عینکش را پیدا کند صدای یک نفر را شنید که گفت : ریپارو ...

هری سرش رو بلند کرد و به بالا نگاه کرد بدون عینک چیزی نمی دید و برای همین فقط گفت : ممنون. و دستش را دراز کرد ...اون فرد عینک را به هر داد هری عینک را به چشمش زد و سرش را بالا اورد ... جیغی کشید و خودش را به عقب پرتاب کرد ... چهره مرد کاملا غمگین بود ... اما این چهره غمگین طبیعی نبود چهره اش کاملا وحشتناک بود ... او تقریبا نصف دماغش از بین رفته بود رنگ لبانش از خون قرمز شده بود و لخته های خون بر روی ان دیده می شد ... چشمانش تقریبا سالم بود اما رنگ ان دقیقا مانند چشم یک گرگ بود ... موهای سرش کاملا بهم ریخته و خاکی بود ... بر روی دستش تعداد زیادی زخم بود که بعضی از انها لخته بسته بود بدنش کاملا خاکی بود لباسش هم کاملا مندرس و وصله شده بود و نشان می داد که جادوگر فقیری است ... او با صدایی که هر کس می شنید فکر می کرد صدای گرگ است ... گفت : همه از من می ترسن من عادت دارم ، اما مرد جوان تو اینجا چی کار می کنی بهت پیشنهاد می کنم همین الان از این منطقه بری ... اینجا هیچ کس نیست اگر گرفتار شی ممکنه برات مشکلی پیش بیاد ... شایعه بوده که تو اینجا گرگینه زیاده ... پس مواظب باش مخصوصا اینکه دیشب ماه کامل بوده ممکنه بعضی هامون هنوز گرسنه باشن... شایع شده که اونا برای کسانی که میان طعمه می ذارن و اونا رو به سمت یک جایی می کشن و می کشنشون ... بهتره بری ...

مرد ارام ارام از هری دور شد ... هری از جایش بلند شد و سعی کرد کنترل خودش را حفظ کند ... رو به مرد کرد و گفت : راستی شما چرا اینجایید ...

مرد جوابی نداد و به راهش ادامه داد و فقط لبخندی نثار هری کرد ... هری سوالی دیگر پرسید: شما دیشب اینجا بودین ...

مرد لبخندی زد و اینبار گفت : بله ...

- پس ما دیشب کسی رو ندیدید که یک زن رو با خودش ببره ...

- چی ؟

مرد به سرعت برگشت و صدای استخوان های گردنش در امد ... هری بار دیگر پرسید : شما دیشب مردی رو ندیدید که یک زن بیهوش رو با خودش می مبرده ...

مرد اهی کشید و گفت : اون فرد دوستت بوده ...

هری با شک گفت : بله .

- متاسفم مرد جوان اما دیگه دنبال اون نگرد ... تنها جایی که ممکنه بتونی اون رو پیدا کنی تو این قبرهاست ... اون مطمئنا ... متاسفم ...

هری فریاد زد نه این امکان نداره نه تو دروغ می گی و با خشم به سمت دیگر قبرستان حرکت کرد ... مرد هم سری تکان داد و رفت ... هری در حالی که بغض گلویش را گرفته بود حرکت کرد ...هر قدر که جلو می رفت بیشتر نگران می شد ... سخنان پیرمرد همچون اژدهایی در سرش حرکت می کرد ... و در ذهنش تکرار می شد : متاسفم مرد جوان اما دیگه دنبال اون نگرد ... تناه جایی که ممکنه بتونی اون رو پیدا کنی تو این قبرهاست ... اون مطمئنا ... متاسفم ... هری همین طور که پیش می رفت به قبری رسید که ظاهرا نو بود ... بغض هری ترکیده بود و اشکهایش ارام ارام بر گونه ی استخاونیش جاری می شد ... هری بر روی قبر نگاهی انداخت با بقیه قبرها فرق داشت بر روی ان خون بود ... هری لحظه ای به یاد خاطره ای افتاد ...(( دامبلدور فقط لبخندی زد و. ناگهان چاقوی او برقی زد و خون سرخ از دستش بیرون زد به طوری که به صورت لکه های رخشان و پر رنگی بر روی سنگ پاشید.)) صدایی هری را از خاطراتش بیرون کشید .

- پاتر ... 

----------------------

بازم ببخشید ... خداحافظSmiley

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:52  توسط دون خوآن | 
این نوشته ی منه

--------------

فصل دوم:ماه کامل
باورم نمیشه...هرمیون آخه چرا باید با یک مرد اونم این وقت شب...
رویه صوررت هرمیون یک لایه ی تیره ای کشیده شده بود البته تیکه تیکه بود...
روی دست هاش هم همینطور...ولی اینقدر تاریک بود ک هیچجا دیده نمیشد...
مرد قدم زنان به سمت هری میومد...صدای پاهایش هر لحطه نزدیک تر میشد...
پاییز نبود...ولی احساس میکردد صدای خس خس آزاردهنده ای داره نزدیک تر میشد..
هری بی حرکت نشسته بود و با چشماش مرد رو دنبال میکرد..
تقریبا وقتی از جلوی هری رد شد..هری تونست بازوی پاره ی مرد رو ببینه...
به خوبی تشخیص داد که اون اسکلت و اون مار روی دست مرد داغ زده شده...
سعی کرد آن مرد را خوب نگاه کند ولی آن مرد ماسکی بر روی صورتش داشت..
ماسکی اسکلت مانند...
آنها به سوی قبرستان حرکت میکردند و هری خشکش زده بود...
به این فکر میکرد که هرمیون کجا..و مرگخوار ها کجا..او که حتی یک جادوگر اصیل نیست.هری  کم کم دیگر از دنبال کردن آنها با چشم هم نا امید شد چون آنها در تاریکی قبرستان فرو رفتند وهری هیچج جارا نمیدید...
((شاید این آخرین فرصت باشد))
این جمله ای و که هری در ذهنش تکرار میکرد...
هری ایستاد و به دبال هرمیون و آن مرد مرگخوار رفت...
البته شاید هری در حال حاضر جانش را دوست داشت...چون هنوز از خیلی ها انتقام نگرفته بود...
و برای همین احتیاط شرط عقل است...
جلو رفتن فایده ای نداشت...یاچشم هایه هری ضعیف شده بود یا اصلا از اون مرگ خوار و هرمیون خبری نبود...
آره درست گشتن بی فایده بود...
همه ی جای قبرستان رو وجب به وجب گشت ولی حتی دریغ از یک نشانیه کوچک...
روی تمامیه قبر ها خزه و گلسنگ گرفته بود...اسم ها اصلا خوانده نمیشد...
این قبر ها برای هری خاطره ی چند سال پیش را تداعی میکرد...
سدریک دیگوری...
هنور هم آثاری از اون سنگ قبر های تکه تکه شده بود...
صدای زوزه ی گگ هری را از خواب بیدار کرد...
دوست داشت به طرف آن خانه ی روشن حرکت کند ولی چیزی او را از این عمل بازمیداشت...
هری نمیتونست هرمیون را رها کنه...در حالی که معلوم نیست چه بلایی میتونست سرش بیاد...
ساعت زیاد نگذشته بود اینهمه را را فقط در نیم ساعت طی کرده بود ساعت 3 و نیم بود...
هری به طرف خانه رفت...خانه در چوبی داشت...ساختمان متروک و خرابه ای بود...و اون هم مثل سنگ قبر ها خزه زده بود...حتی تصور اینکه با باز کردن در چند مرگخوار از او استقبال میکردن برایش سخت بود...
ولی دوستی عزیز نیاز به کمک داشت...
هری تصمیمش رو گرفته بود...در رو ه داد...در با صدایی که نه به غژ غژ شبیح بود نه به تق تق باز شد...تویه خونه ی بویه متعفنی حکم فرما بود...بو اینقدر زننده بود که هری مجبور به گرفتن راه بینی شد...همه جا مترو ک بود...آثار خون همه جا دیده میشد...عجیب بود..خون ها لخته بودند...یه نظر نمی اومد که زیاد قدیمی باشه...هری از راهرویه باریکید رد میشد که رویه دیوار آثار خون به چشم میخورد و بویه گند همه جارا گرفته بود لحظه ای با خود فکر کرد که برگردد...ولی هرمیون چی؟؟
این باعث میشد هری به جلو رانده شود...راهرو بالاخره تمام شد...و هری به سالن بزرگی رسید...
که فقط یه اتاق به چشم میخورد...هری در حال ورنداز کردن سالن بود...همه جا ریزشهایه کوچکی داشت....سقف در بعصی جاها ریخته بود و دیوارها طبله کرده بود...در وسط سالن یک میز بسیار بزرگ و طویل دیده میشد که کاملا  مشخص بود که زیاد کثیف نیست و در حد تمیزی نگه داری میشده...وسایل خانه بسیار اندک بود و فقط یک مبل راحتی هم در آن سر سالن تقریبا در کنار شومینه ای که هیزم هایه خاکستر شده داشت بود...
هری وقت خود را برای گشتن در سالن و وارسی کردن زیاد آنجا صرف نکرد...
به طرف اتاق رفت...ولی اتاق یک توالتی بیش نبود...
هری دیگر خسته شده بود...شاید بهتر بود تا فردا صبر میکرد و به محفلی ها خبر میداد تا صبح چیزی نمانده بود و هری بسیار خسته بود...از خانه ی متروک بیرون شتافت و به سمت خانه ی پدر مادر دیرینه ای که برایش جان داده اند حرکت میکرد...
خانه بسیار آشنا بود...بعد از اینکه درست به جلوی در خانه رسید...نگاهی به هیکل مهیب خانه انداخت و طاقت نیاورد و داخل شد...بسیار عجیب بود...خانه اصلا دست نخورده بود...
فقط روی تمامی وسایل یک لایه خاک نشسته بود...بعضی از وسایل پوسیده بود...خانه تقریبا در حال تخریب بود...هری اینقدر خسته بود که رویه یک مبل راحتی جلوی پنجره نشست و به آسمان نکاه کرد ماه کامل بود...به خودش قول دادکه فردا خانه را وارسی کند ولی الان نه...
هری به خواب عمیقی فرو رفت....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:14  توسط دون خوآن | 
این نوشته ی آبتین

----------------

در هر صورت اینم فصل اول...

فصل یک : شیون مرگ:

هری به ارامی از پله های اتوبوس بالا رفت در جلوی در ان به جای استن یک فردی دیگر ایستاده بود که با دست پاچگی شروع به گفتن کلمات کرد :به اتوبوس شوالیه خوش امدید وسیله ی حمل و نقل ویپزه ی جادوگران درمانده کافیست چوبدستی خود را جلو بیاورید و سوار شوید شما را به هر جا که بخواهید می رسانیم ... اسم من مایک گابلین هست و امشب در خدمتتان هستم...

مایک با تعجب به پیشانی هری نگاه کرد و گفت: تو هری پاتری ؟

هری با عجله خواست کاری کند اما مایک جلوی او را گرفت و گفت: سلام قربان واقعا مایه افتخار منه که شما رو می بینم ... خب هر چیزی احتیاج داشتین به من بگین . این هم تخت شماست.

اتوبوس هیچ تغییری نکرده بود فقط خیلی بی روحتر از قبل بود ارنی بسیار افسرده بود و با بی حالی در اتوبوس نشسته بود . هری به فکر فرو رفته بود که با حرفی که مایک زد به خود امد . اقای ویزلی بفرمایید به مفصد رسیدید. چشمان هری از تعجب گرد شد . اقای ویزلی توی اتوبوس شوالیه چه می کرد ... با کنجکاوی به پله ها نگاه کرد که دید پرسی از ان پایین می اید ... پرسی با دیدن هری خیلی تعجب کرد و گفت : هری تو اینجا چی کار می کنی؟

- تو اینجا چی کار میکنی؟

- هری برای تو اینجا بودن خطرناکه با من بیا ... جناب وزیر اگر بفهمه تو این کار رو کردی خیلی ناراحت می شه ...

- جناب وزیر فعلا نگران تبلیغاتشه ... در ضمن همین طور که می بینی استن هنوز تو زندانه و وزیر هیچ کاری نکرده ...

- هری ، می دونی وقتی تو با وزیر هم کاری نمی کنی به بخت خودت چه لگدی زدی ... تو مگه نمی خوای تو وزارت خونه کار کنی اگر با اونا باشی می تونی بعدها وزیر هم بشی .

هری دهنش را باز کرد تا حرفی بزند اما مایک سریع بین صحبت ان دو دوید و گفت : اقای ویزلی ما می خوایم حرکت کنیم بهتره پیاده بشین .پرسی با نگاه مغرورانه ای از اتوبوس پیاده شد و هری رو تنها گذاشت ... مایک پیش هری امد و پرسید : می تونم کار براتون بکنم؟

- نه . و با عصبانیت به فکر فرو رفت .

مایک دوباره با لحنی مادبانه تر گفت: ببخشید اقای پاتر اما می خواستم بدونم کجا می خواید برید و در ضمن یازده سیکل می شه .

مایک سعی کرد جمله اش رو تا حدی مادبانه بگه که به هری برنخوره . هری هم به ارامی جواب داد : گودریک هالو . و دست در جیبش کرد و از کیف پولش چندین سکه ی نقره ای در اورد و به مایک داد.مایک هم انها را در جیبش گذاشت و مشغول خواندن روزنامه شد ... هری هم به روزنامه نگاهی انداخت روی ان با تیتر گنده نوشته بود : اسمشرونبر به یک دهکده مشنگ نشین حمله کرد به گفته ی وازارت سحر و جادو در ان منطقه چندین جادوگر مشنگ زاده زندگی می کردند که همه ی انها به قتل رسیدند و یک نفر دزدیده شده . وزارت خانه از نام بردن کسانی که این عملایات کشته شدن پرهیز کرد . اما با تلاش خبرنگار ما فهمیدند که کسی که مفقود شده کیست ... ادامه در صفحه 7.

و در یک تیتر کوچکتر نوشته بود که : حمله ی غولها و دیوانه سازها به مناطق مشنگی ...

طی گزارشات خبرنگار ما چند تن از غولها و دیوانه ساز ها به چند منطقه در شمال کشور حمله کردن و باعث تخریب بسیاری شدند گروه فراموشکاران در ان منطقه به سختی مشغول به کارند و اکثر مشنگها کشته شدند یا اینکه حالشان وخیم است ...

ادامه در صفحه 3.

مدتی گذشت که چندیدن مسافر پیاده شدند و در طبقه اول فقط هری مانده بود ... اتوبوس همین طور به راهش ادامه داد و همه از س راهش کنار می رفتند ... بعد از مدتی مایک رو به هری کرد و گفت : اقای پاتر ما به گودریک هالو رسیدیم ...

هری چمدانش را برداشت و به سمت در حرکت کرد . وقتی از اتوبوس پیاده شد اتوبوس با سرعتی سرسام اور از او دور شد ... باد سرد موهای هری را کنار می زد و زخم رو پیشانیش به وضوح دیده می شد . شنل هری به هوا می رفت و تاب می خورد ... هری به جلو حرکت کرد ... درختان خشک شده در دو طرف خیابان به چشم می خوردند ... انجا هیچ کس نبود هری به ارامی به شروع به راه رفتن در پیاده رو کرد ... اکثر خانه ها خراب شده بودند ... همین طور که پیش می رفت به یک خانه رسید که چراغهای روشن بود با تعجب به سمت خانه حرکت کرد ... که ناگهان از جایی نزدیک صدای ترق امد هری که حول شده بود به سرعت در پشت یک درخت پنهان شد و به خیابان چشم دوخت دید مردی به همراه زنی که بیهوش بود به سمت خانه می رفت سایه مرد بر روی زن افتاده بود و نمی شد چهره ی او را دید، مرد نزدیکتر شد نور چراغ از اتاق به صورت زن تابید هری توانست برای یک ثانیه موهای وزوزی ای را ببیند ... اون زن هرمیون بود ... 

با اجازه... خداحافظSmiley         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:13  توسط دون خوآن | 
این نوشته ی منه

------------------

هری پاتر و زندگی مرگ بار

مقدمه:تابستان سرد

صدای بارش بارون روی سقف پناه گاه زیاد لذت بخش نبود...

نمیدونم ولی این احساس که باید تا چندی ساعت دیگه از کسانی که دوستشون دارم جدا شم خیلی برام سخت بود...و البته از کسانی که شاید اصلا هم دوستشون ندارم...البته شاید همشون رو یک روزی دوباره ملاقات میکردم...اکا کی خدا میدونه...شاید تویه یک  دنیا ی دیگه به استقبال هم رفتیم...میدونستم که من هیچ چیز رو از دست نمیدم...من چیزی نداشتم که از دست بدم...دامیلدور:مرد...سیریوس:مرد....آره اینا عزیزترین کسانم بودن...البته نمیشه گفت دیگه عزیزترینی ندارم...چرا داشتم...میشه گفت اسمش جینی بود ولی میدونستم که اون جاش پیش خوانوادش راحت و امن...

هری یک نگاهی به ساعتش انداخت ساعت درست ۳ بود...

-وقتشه

هری راه افتاد و از تخت پایین پرید باید وقتی حریکت میکرد که همه خوابیده باشن چون میدونست همه با رفتنش مخالفن...هری موقع پایین رفتن از پله ها داشت به این فکر که عروسی فلور احتمالا نخواهد بود...ناگهان در جلوی در ورودی که رسید صدایی آشنا اینو بهش گفت:

-به دره ی گودریک که رسیدی یه فاتحه هم از طرف من بخون...

-باشه حتما...

و هری درو باز کردُشدت بارانی که به صورتش میزد پسیار زیا بود و رفت نمیدونست میخواد چی کار کنه و چی کیشه و فقط میدونست که داره کجا میره...صدای جینی غافل گیرش کرد..چرا جینی اون وقت شب برای یه خداحافطی بیدار مونده بود...واقعا اینو نمیدونست...

نشست و منتظر اتوبوس شد....

دلش میخواست اسنیپ رو خفه کنه...

و این کار رو هم به موقعش میکرد...

حالا باید از هه چی میگذشت..شدت باران داشت شدید میشد...شدید تر از قبل هوا بسیار سرد بود و اصلا به نظر نمیرسید که تابستان است...اتبوس آمد و هری سوار شد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب این فقط یه نوشته ی آزمایشی بود که ببینیم داستان رو به ژه سمتی میتونیم ژیش ببریم...

ایشالله دیگه از همین امروز کار اصلی آعاز میشه...این در حقیق